
بازیکنانم در خواب مصدوم میشدند!
خیلی از فوتبالدوستان جوان شناختی از عباس رضوی ندارند و برخی از آنها حتی نام این مربی قدیمی کشورمان را هم نشنیدهاند. البته نمیتوان به نسل جدید فوتبالیهای کشور خرده گرفت چراکه عباس رضوی سالهاست که در فوتبال ایران بهطور جدی فعالیتی ندارد. رضوی، اولین مربی باشگاه استقلال بعد از انقلاب است و سابقه هدایت تیم ملی کشورمان را نیز در کارنامه دارد. او اولین و تنها مربی ایرانی است که توانسته به عنوان مربی در لیگهای اروپایی کار و قهرمانی در لیگهای مجارستان و سوئد را تجربه کند. رضوی در اواخر دهه60 به دلیل شرایط خاصی که در فوتبال کشور حاکم بود جلای وطن کرد و بعد از آن دیگر نتوانست به فوتبال ایران بازگردد. مربی قدیمی و خوشنام فوتبال کشورمان در گفت وگویی اختصاصی با خراسان ورزشی از خاطرات تلخ و شیرینش و بیمهریها میگوید.
شما را به عنوان اولین مربی استقلال بعد از انقلاب میشناسیم. چه شد که در دهه60 سر از استقلال در آوردید؟
در دهه60 بعد از جدایی از تیم ملی به عنوان سرمربی استقلال انتخاب شدم. در آن سال آقای پورحیدری دستیارم بود. در شرایطی کار میکردیم که نه خبری از پول بود و نه حتی زمینی برای تمرین. شاید جالب باشد بدانید که آنقدر شرایط وخیم بود که ما چنگیز را به عنوان یکی از بهترینهای فوتبال کشور با 3 حواله یخچال به استقلال آوردیم.
چرا برای ادامه کار در ایران نماندید و اروپا را انتخاب کردید؟
خب همانطور که گفتم شرایط کاملا خاص بود و فوتبال ایران در زمان جنگ مثل خیلی دیگر از مسائل در رکود کامل بهسر میبرد. شرایط برای ما فوتبالیها خیلی سخت شده بود. با توجه به اینکه در مجارستان درس خوانده بودم، تصمیم گرفتم تا اتمام جنگ به مجارستان برگردم و در فوتبال این کشور کارم را شروع کنم.
و شروع کار در مجارستان چطور بود؟
خیلی سختتر از چیزی که بتوانید تصور کنید. با یک معرفینامه از دانشگاهی که در آن درس خوانده بودم، به باشگاه واشاش مجارستان رفتم. این باشگاه در آن سالها کاملا دولتی بود و با قدمتی100 ساله یکی از تیمهای بزرگ مجارستان به حساب میآمد. رئیس باشگاه واشاش در آن زمان رادوف ایلیوفسکی، یکی از مشاهیر فوتبال مجارستان بود. او برخورد چندان خوبی با من نداشت و خیلی صریح به من گفت که به عنوان یک خارجی و بدون تسلط کامل بر زبان مجاری، جایی در باشگاه نخواهم داشت. اما برای اینکه مرا بهطور کامل ناامید نکند، دستم را گرفت و در رختکن را باز کرد. او یک جالباسی ساده را نشانم داد و گفت که از فردا لباسهایت را اینجا آویزان کن و تمرین دروازهبانها را برعهده بگیر.
پس به عنوان مربی دروازهبانها کارتان را آغاز کردید؟
نه دقیقا؛ من فردای آن روز به باشگاه رفتم. آنها به من محل تمرین را نشان دادند و متوجه شدم که باید با 2 دروازهبان10-11 ساله تمرین کنم. جای ما پشت زمین تمرین بود و حتی اجازه نداشتیم وارد چمنها شویم. خیلی به من برخورده بود اما همانموقع به خودم گفتم که باید محکم باشم و نباید همین کار را هم از دست بدهم. میدانستم که در غربت باید از صفر شروع کنم. کارم را با همان 2 دروازهبان شروع کردم و بعد از 2 هفته 12دروازهبان در ردههای سنی مختلف تمرین دادنشان برعهده من بود. بعد از آن مربی تیم 12سالههای واشاش اخراج شد و رادوف ایلیوفسکی مرا صدا زد و گفت که تا پیدا کردن یک مربی جدید من تمرینات تیم را برعهده بگیرم. دیگر زبانم خوب شده بود و خیلی راحتتر با بازیکنان ارتباط برقرار میکردم. یادم میآید که تیم ما در لیگ هشتم بود و من توانستم درنهایت تیم را قهرمان کنم. دیگر اعتماد کامل رادوف و دیگر مسئولان باشگاه را جلب کرده بودم و توانستم به عنوان دستیار به تیم اصلی برسم و بعد از آن هم به عنوان سرمربی توانستم این تیم را به عنوان قهرمانی لیگ مجارستان برسانم.
بعد از این قهرمانی بود که باشگاه الشباب به شما پیشنهاد داد.
بله. من به امارات رفتم و نتایج خیلی خوبی را با الشباب کسب کردیم اما مشکلاتی پیش آمد که مجبور شدم در اواسط فصل کارم را نیمهتمام بگذارم و به سوئد بروم تا درکنار خانوادهام باشم.
و در سوئد بازهم فوتبال کار اصلی شما بود.
بله و متاسفانه در سوئد هم مجبور شدم از صفر شروع کنم. بازهم کارم را در تیم نوجوانان آغاز کردم و این بار هم توانستم تا سطح اول فوتبال سوئد خودم را بالا بکشم.
شما تجارب ارزشمندی را در فوتبال اروپا کسب کردهاید و قطعا این تجربه گرانبها میتواند به فوتبال ایران کمک کند. چرا در فوتبال ایران حضور پررنگی ندارید؟
من بعد از30 سال برای خدمت به باشگاه استقلال برگشتم اما خیلیها منافع خودشان را در خطر دیدند و گفتند که برای دلالی آمدهام. من فقط قصد داشتم برای سر و سامان دادن به تیمهای پایه به باشگاه سابقم کمک کنم و اگر بحث دلالی بود، مطمئنا کاری به تیمهای پایه نداشتم. فوتبال ایران یک دایره بسته دارد و به این راحتیها شخص جدیدی بدون پشتوانه نمیتواند به این چرخه وارد شود. گفتنش برایم سخت است اما من در کشور خودم، در فوتبال ایران احساس غربت کردم.
چه چیزی باعث شد که چنین احساسی داشته باشید؟
عدهای فوتبال ایران را در انحصار خود میدانند. چند وقت پیش بازی تیمهای ستارگان جهان و ستارگان ایران در حمایت از بیماران اماس برگزار شد. بهعنوان یک خبرنگار به یاد دارید که سرمربی تیم ستارگان ایران چه کسی بود؟
راستش حضور ذهن ندارم. آن بازی خیلی حاشیه داشت و آخر هم معلوم نشد چه کسی شماره 7 اصلی تیم است و چه کسی سرمربی و چه کسی سرپرست!
بگذارید کمکتان کنم. سرمربی تیم مثلا من بودم! اما اجازه ندادند اسمی از من برده شود و یا عکسی از من چاپ شود. حتی وقتی داشتند عکس تیمی میگرفتند، یکی آمد جلوی من ایستاد تا در عکس نیفتم. بهتر است بحث را عوض کنیم!
در سال 85 در مقطعی کوتاه سرمربی راهآهن شدید اما این همکاری خیلی دوام نیاورد.
خب برگشتیم سر بحث قبلی.(میخندد) من بدون ارتباط سرمربی شده بودم و خیلیها پشت خط مانده بودند. با رفتن من این مشکل حل میشد و درنهایت هم همین اتفاق رخ داد. درمجموع تیم خوب بسته نشده بود و من یک ماه قبل از مسابقات به ایران آمدم اما با این وجود خیلی تلاش کردیم ولی عدهای نمیخواستند نتیجه بگیریم. در آستانه بازیهای حساس به یکباره متوجه میشدم که بازیکن کلیدی تیمم مصدوم شده و نمیتواند بازی کند. هنوز هم نمیدانم که چطور بازیکنانم مصدوم میشدند و چطور کادر پزشکی مصدومیت آنها را تایید میکرد. نمیدانم اما شاید هنگام خوابیدن مصدوم میشدند! اجازه دهید یک داستان جالبتر تعریف کنم. شب قبل از بازی با استقلال هر 2 تیم در هتل المپیک مستقر بودیم. بازی یک- یک تمام شد و من بعدا فهمیدم در جریان جلسه فنی ما، یکی از اعضای تیم خودمان تلفن همراهش را باز گذاشته بود تا استقلالیها به اطلاعات فنی ما دست پیدا کنند!
و با این شرایط دور کار در ایران را خط کشیدید؟
هنوز هم خیلی دوست دارم به فوتبال کشورم کمک کنم اما در حالحاضر گویا نیازی به من نیست. چند روزی در ایران هستم و باید به سوئد برگردم تا به کارهای عقبافتادهام برسم. از شما هم ممنونم که یادی از من کردید.